تبلیغات
***خوش امدی.زود نرو***

عشق ابدی

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب!

 

یاد.....

 

نویسنده:ترانه

گــــفته باشــــم!.!.!

 
مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛

تــــو امــــا …. چشم هـــــایت را ببنـــــــد !

سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی … !







                              



به نام خدا

 

نویسنده:ترانه

یك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.چون هنوز چند ساعت به پروازش مانده بودتصمیم
گرفت برای گذراندن وقت كتابی خریداری كند .او یك بسته بیسكوئیت نیز خرید.او بر روی یك صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد . در كنار او یك بسته بیسكوئیت بود و مردی در كنارش نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.وقتی كه او نخستین بیسكوئیت را در دهان گذاشت متوجه شد كه مرد هم یك بیسكوئیت برداشت وخورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.پیش خود فكر كرد بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه كرده باشد.ولی این ماجرا تكرار شد.هر بار كه او یك بیسكوئیت بر می داشت آن مرد هم این كار را می كرد.این كار او را حسابی عصبانی كرده بود ولی نمی خواست واكنش نشان دهد.وقتی كه تنها یك بیسكوئیت باقی مانده بود پیش خود فكر كرد:حالا ببینم این مرد چكار خواهد كرد؟مرد آن بیسكوئیت را نصف كرد و نصفش را خورد .این دیگر خیلی پروئی می خواستاو حسابی عصبانی شده بود.در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپیما است.زن وسایلش را جمع كردو با نگاهی تند ی كه به مرد انداخت از آن جا دور شد. 
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشسته بود دستش را داخل ساكش كردتا عینك را داخل ساك قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب دیدكه جعبه بیسكوئیتش آن جاست باز نشده و دست نخورده!!! خیلی شرمنده شد و از خودش بدش آمد...یادش رفته بود كه بیسكوئیتیكه خریده بود را داخل ساكش گذاشته بود.آن مرد بیسكوئیت هایش را با او تقسیم كرده بود بدون آنكه عصبانی وآشفته شود...در صورتی كه خودش آن موقع كه فكر می كرد آن مرد دارد از بیسكوئیت هایش می خورد خیلی عصبانی شد و متاسفانه نه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش بود و یا معذرت خواهی.

4 چیز است كه نمی توان آن ها را بازگرداند:

1-سنگ(پس از رها شدن)

2-حرف (پس از گفتن)

3-زمان (پس از گذشتن)

4-موقعیت(پس از پایان یافتن